تبلیغات
مناره ها - مطالب دانشجو فرهنگ و ارتباطات
*دانشجوی مقطع کارشناسی رشته معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات.
*اگر خدا بخواهد اینجا تمرین نوشتن می کنم! از کتاب هایی که خواندم تا خاطرات و...
* لطفا فروتن نباشید و هرچیزی که به ذهنتان می رسد را برایم بنویسید :)
* مناره ها در شبکه های دیگر نیز دنبال کنید:

instageram:menareha
telegram:menareha
soroush:menareha

مرگ دانشجو

چهارشنبه 22 آذر 1396
09:25 ب.ظ
دانشجو فرهنگ و ارتباطات

هو
از قبل او را می شناختم. از آن بچه درس خوان های با انگیزه و به اصطلاح دغدغه مند بود. ماه های اولی بود که وارد دانشگاه شده بودم و گاهی اوقات با او که کد بالایی بود مشورت میکردم. خیلی خوب از نقاط ضعف و قوت دانشگاه اطلاع داشت و راهکارهای درست و درمانی هم از اساتید و دانشجویان دیگر برای بهبود ضعف های موجود پیشنهاد میداد. مصمم بود و امیدوار به بهبود مشکلات. گذشت و گذشت تا اینکه چند وقت پیش درمورد یکی از مشکلات دانشگاه با او صحبت کردم. خندید و گفت: بیخیال! ما که هرچه کردیم گوش شنوایی نیافتیم و شما هم بهتر است بیشتر به کارهای علمی بپردازی تا نقد ساختارها و... حالا حالا ها چیزی قرار نیست درست بشود. فلان استاد را ببین سال هاست که طرح ها ارائه میدهد و جلسات برگزار میکند. حتی او هم کاری از دستش ساخته نیست. صحبت هایمان تمام شد خداحافظی کردیم و مرگ دانشجو بهترین واژه ای بود که به ذهنم میرسید...
پ.ن: مشکل از دانشجوست یا از دانشگاه یا از هرچیز دیگری شاید مهم نباشد، اینکه هرکداممان داریم به گونه ای به یغما میرویم و حواسمان نیست، مهم است! دانشجو دیگر دانشجو نیست و تنها یک اسم یدک می کشد...
#مرگ_دانشجو
#جنبش_دانشجویی
#دانشگاه
تصویر




موضوع: نوشته‌ها،

آه از «آه»

چهارشنبه 22 آذر 1396
08:00 ب.ظ
دانشجو فرهنگ و ارتباطات

هوالحبیب

کتاب را که در دستت میگیری در لا‌به‌لای برگ های سفید رنگ، خط سرخ رنگی میبینی که نشان از صفحه‌ی سرخی دارد. صفحه‌ی سرخی که در هنگام خواندن ‌کتاب دلت میخواهد که هیچ وقت به آن نرسی و خدا خدا میکنی که اتفاقات جوری رقم بخورد که همه چی قبل از آن صفحه‌ی سرخ به خوبی و خوشی پایان برسد اما...
تصویربه صفحه سرخ که برسی #آه از عمق وجودت بر‌می‌‌خیزید و آنجا پایان راه عاشقی حسین (علیه السلام) است و شروع راه عاشقان حسین. آنجا اوج عشق است و نمایان گر راه برای عشاق که "عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است"... اما چند صفحه‌ قبل تر را که نگاه میکنی احساس میکنی جای آن صفحه سرخ باید جای دیگری باشد. درست در آنجایی که ماه به محاق میرود و خورشید کم فروغ (بی فروغ) میشود و غروب می کند و گویی اینجا خورشید است که نور خود را از ماه میگیرد. آری باید اینجا سرخ باشد که نشانِ سرخی غروب خورشید بعد از محاق ماه است...
#کتاب_آه نوشته #یاسین_حجازی با نثری روان به بازخوانی #کتاب_نفس_المهموم پرداخته است. کتاب با مرگ #معاویه آغاز می شود و با بازگشت اسرا به مدینه پایان می یابد.




موضوع: معرفی کتاب،

چاه خاطرات

چهارشنبه 22 آذر 1396
07:52 ب.ظ
دانشجو فرهنگ و ارتباطات

«هو الحی»
ساعاتی از لحظات عمرمم از روی زمین 
پرت می شوم قعر چاه... چاه خاطرات...
تاریک است... خیلی خیلی تاریک...
فقط صدا می شنوم... صدا
صدای خاطرات... می پیچند درون چاه... می پیچند در گوشم...
چشمانم را به امید نور روی هم می فشارم...
 میبینم... اشک ها و لبخندها... همه را می بینم...
بیشتر تمرکز میکنم
آه گذشته...
آه کودکی...
بغضم می گیرد...
باران میگیرد...
دوباره روی زمین
تصویر




موضوع: نوشته‌ها،
برچسب ها: خاطرات، کودکی، دلنوشته،

جمالزاده و هدایت خان دیوانه!

جمعه 10 آذر 1396
11:12 ب.ظ
دانشجو فرهنگ و ارتباطات

هوالحق

(خطر لو رفتن داستان کتاب)

۱.دیباچه ی کتاب دارالمجانین را که باز کردم خواندم که حضرت استاد نوشته بودند که این داستانی که میخوانید ما در فلان تاریخ برحسب اتفاقی از زنی خریدیم که نیاز به پول داشت و همسرش در دارالمجانین کار میکرد و این کاغذها که دورش نخ قندی بسته شده بود را از دارالمجانین آورده بود و تا سال ها در گوشه کتابخانه ی ما در فرنگ خاک می خورد تا اینکه روزی خواندیم و کیف کردیم و گفتیم حیف باشد که شما نخوانید، کتابش کردیم!

۲. داستان از این قرار است که محمود بعد از فوت پدرش به خانه ی عمویش میرد و عاشق دختر عمویش می شود و عاقبت عمویش نامه ی عاشقانه محمود را پیدا میکند و او برحسب ماجرایی و بر اثر آشنایی با دیوانه ای به نام هدایت خان که لقبش بوف کور است خودش را به دیوانگی می زند تا به دیوانه خانه برود. در نهایت روزی خبر مرگ عمویش را به او می دهند. محمود میخواهد نزد دخترعمو برگردد اما مسئولان دیوانه خانه مانع می شوند و او در دیوانه خانه محبوس می شود. و شروع به نوشتن این عریضه می کند و داستان را شرح میدهد و در نهایت تاثیر عمل کردن به حرف های بوف کور را که باعث تباه شدنش هست را میبیند.

۳. انگار که در این کتاب جمالزاده از صادق هدایت به خاطر نوشته هایش انتقاد کرده هرچند که قبل تر از گویی رفاقتی با هدایت را داشته. بعد ها هم هدایت گفته که راه و دنیای ما با هم متفاوت است.

۴. این کتاب پر است از شعر و مثل و حرف های عامیانه و بعضا عالمانه و خواندنش مانند سایر کتاب های جمال زاده بسیار لذت بخش است و ذره ذره شیرین می شود و به اوج میرسد و صد حیف که پایانش جوری تلخ میشود که خودت را فحش میدهی چرا این کتاب را خواندی! البته گفت و گو های دو نفره در کتاب خیلی زیاد است و گاهی اوقات دیگر خسته کننده می شود.

۵. نفهمیدم چرا جمالزاده در دیباچه کتاب داستان بافته که کتاب مال من نیست!

۶. با تشکر از شخصیت شاه باجی خانم که واقعا بار سنگینی در داستان بر دوششون بود...

تصویر





موضوع: معرفی کتاب،

تا باشد اینجور ماه عسل ها

شنبه 4 آذر 1396
06:52 ب.ظ
دانشجو فرهنگ و ارتباطات



هو الحق

« صدای جیغ و خنده از حمام به گوش می رسید. چهار پنج تا بچه ی قد و نیم قد جلوی درب حمام لخت ایستاده بودند. از کف‌های باقی‌مانده بر سر رویشان معلوم بود درست خودشان را نشسته اند. از حوله و لباس تمیز هم که خبری نبود! با همان سر و وضع لخت و پتی توی سر و مغز هم میی زدند و غش‌ غش می خندیند. داشتم تماشا می کردم که دیدم در باز شد و کودکی بیرون پرتاب شد.دستی هم بیرون آمد  و آخرین نفر را به داخل کشید. از تعجب میخکوب شدم.می گفت: «دو سه روز بود توی این فکر بودم که این چهار پنج تا بچه، چند وقتی هست روی حمام رو به خودشون ندیده‌اند. در یک عملیات ضربتی (!) همه‌شون رو  گرفتم و آوردمشون حمام.» گفتم:«مجتبی! بیا رشته‌ی حقوق رو ول کن برو دلاکی ظاهرا استعدادت توی حمام بیشتر شکوفا می شه تا توی دانشگاه!»

***

یک کتاب جمع و جور و کوچک که خواننده را سرشار از حس خوب می کند. خواندن این کتاب برای امثالی منی که اهل اردو های جهادی و سفر به مناطق محروم نیستیم خیلی مفید و وسوسه برانگیز است. وسوسه رفتن به اردو های جهادی. و در عصر دیجیتالی که همه تنها شده اند، یاد آور این است که هنوز شادی و زندگی را در میان جمع دوستان یافت حتی اگر در دور و بر شما ابتدایی ترین امکانات وجود نداشته باشد.

***

ماه عسل مجردها

سید بشیر حسینی، سید حسین سرکشکیان و محسن لبخندق

خاطرات اردوهای جهادی

تصویر





موضوع: معرفی کتاب،

مناره ها

پنجشنبه 2 آذر 1396
09:24 ب.ظ
دانشجو فرهنگ و ارتباطات

هو الاول

 *هر زمان که با هزار ذوق و شوق و انگیزه سراغ نوشتن میرم و در خیال خودم واژه ها را میپروارنم و خود را آماده می کنم تا از دیروزم بهتر بنویسم، متاسفانه نمی توانم. قلم بردستم سنگینی میکند و با من راه نمی آید و حاصلش می شود خطوط بهم ریخته و شلخته. شاید هم این خاصیت قلم باشد که فقط با اهلش کنار بیاید و نا اهلش را پس بزند.

 ** بارها تصمیم گرفتم منظم حتی اگر شده است دو خط در هفته بنویسم. اما بعد از زمان کوتاهی نوشتن را کنار گذاشته ام. این بار هم مانند چندین دفعه قبلی سراغ کاغذ و قلم آمده ام تا به بهانه انتشار نوشته هایم در فضای مجازی خودم را موظف کنم که مرتب بنویسم.

 *** مناره ها هم ماجرای جالبی دارد. یک روز در مورد شبکه المنار لبنان مطالعه می کردم و به ماجرای جالبی برخورد کردم. راست یا دروغش را نمیدانم، نوشته بودند نام این شبکه از آن جهت المنار شد که نخستین بار فرستنده ی آن را در داخل مناره ی مسجد قرار داده بودند.... به مناره های مساجد فکر میکردم. مناره ها هستند که  هر روز مردم را به مهم ترین تکلیف زندگیشان دعوت میکنند. اولین ابزار اطلاع رسانی ای که زودتر از همه چیز شروع روز نو و ادامه حیات را ندا میدهد. وصبح شهر پر است از بانگ اذان مناره ها....

 **** در مناره ها نمیخواهم مطلب علمی ای بنویسم بلکه فقط تمرین بهتر نوشتن است تا اگر روزی وظیفه ام نوشتن از ارزش هایم بود سربلند بیرون بیایم. تمامی نظرات و فرمایشات شما عزیزان برای حقیر ارزشمند است. دریغ نفرمایید.





موضوع: نوشته‌ها،